15 بهمن 1398

گیرم که پریشان و روانی شده باشی
افسرده دل از آنچه ندانی شده باشی

وقتی کـه رگـت را بـزنی بـا دَم چـاقو
دیـوانه تــر از آدم ِ جــانی شده باشی

از راه نصیحت بـه تـو گفتم کـه نباید
با دیـدنِ عشقت هیجـانی شده باشی

خود را بزن از غیبت شادی به نفهمی
آندم کـه پـر از دل نگرانی شده باشی

یادی نکن از سیـم و زر و مُـکنَت دنیا
تا بی خـبر از عالــم فـانی شده باشی

ناخن نکش از زهر غضب بر تن دیوار
از دست کسی تا عصبانی شده باشی

برخیز و ببین چهـره ی بانو عسلت را
تا محـوِ رخِ یــوسف ثانی شده باشی