26 تیر 1398

هرگاه خم ابروی تو در دستِ مداد است
بازار پُـــر از صـورت نقـــاش کساد است

از راه هــوا بــوی گـل آیــد بــه مشامــم
آندم که سرِزلف تو در ورطه ی باد است

ای بـاغ پــر از منظـــره ی روز نشاطـــم
برجستگی گونه ات ازخنده ی شاداست

منعم مکن ای غنچه کـه در حجم خیالم
بوسیـدن لب های تو از عشقِ زیاد است

از بغض قلم خرده مگیرید که این شعر
از دانش محدود من و کوره سواد است

در باره ی ما هرچه بگوید حَرَجی نیست
درمسجد و محفل دهنِ شیخ گشاد است

پـر کـن عسلـم ساغــر خــالی شـده ام را
هر جـرعه ی شیرین لبت آبِ مـراد است