3 آذر 1394
با مـن ِ یک لا قبـایِ آس و پاس ِ بی پناه
کرده غم کاری که باشم معتکف درخانِقاه
مِثل رهزنهای یاغی عاقبت برنو بـه دست
درهوای دخترِخان میشوممشروطه خواه
هر زمان بادصبا دستی به مویش می زند
می نوازد شانـه اش را یک بغل زلف سیاه
آن بلا بالا که دل ها رابه غارت برده است
جـان ِ مـن را روی لــب آورده بـا نـاز ِ نگاه
تازگی هـا داده فـرمان تا کــه زندانم کنند
بلکـــه دلگیــرم ببـیـنـد در لبـــاس راه راه
شاید این بار از هیاهوی زلیخا بی خبر
یوسف از آشفتگی خود را بیندازد به چاه
گــر در ایـن بیــغوله بـــر دار مکافتم زنند
کس نسوزد جان و دل بر سربدارِ بی گناه
گـرچه در پیش خوانین سر نیاوردم فـرو
بـاید از عشق عسل بانو بگـردم سر به راه