با هنرمندی خیالت ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
از لبت با بوسه ها اصلاً ﻋﺴﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
ﻭﻗﺘﯽاز سرچشمهی شعرم ﻧﮕﺎﻫﺖ میکنم
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﻪﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
آخر ای آب گوارا از شکر گفتن چه سود
مزه ی ِ ﺭﻭﯼ ِ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
در فراسوی زمان تا کهکشان پر می کشم
ﺭﺩ پایت را اگر روی ﺯﺣﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
پشت پرچین روبروی کوچه باغ اطلسی
وعده ها از لاله رویِ بی بدل باید گرفت
نفرتی دارم فراگیر از اذانِ شیخ شهر
ﺑﺎﻧﮓِ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽﻣﺤﻞ ﺑﺎﯾﺪﮔﺮﻓﺖ
هر زمانی فرصتی در پایِ منبر رخ دهد
عرصه ی زهد و ریا را از دغل باید گرفت
از کتاب بی بدیل راز عشق آید به دست
آنچه راکز نسخه های مستدل باید گرفت
در غزل وقتی بگردد واژه ای ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﺩﺏ
آب و گِل ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻌﺮ ِ ﻣﺒﺘﺬﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
کم بزن بر چین موهایت گره بانو عسل
هم چنان ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﺯﻟﻔﺖ ﺭﺍﻩِﺣﻞ باید گرفت