11 آذر 1397
ای که باشد بین گل ها امتیازت بیشتر
می زند آتش به جانم چشم نازت بیشتر
وا نکن لب را که از هر عابری دل می برد
در خیابان غنچه های نیمه بازت بیشتر
کوچه باغِ نسترن ها را فرا گیرد هنوز
بوی باران در شب راز و نیازت بیشتر
آخر ای خورشید زیبا رو ندانم کی رسد
دست کوتاهم بـه گیسوی درازت بیشتر
آن قَدَر سـرشارِ احساسی که هنگام دعا
برگ گل می ریزد از چادر نمازت بیشتر
با سه تارت نغمه ریزِ روزگارانم شدی
تا مرا خوشتر برقصانی به سازت بیشتر
حینِ نقاشیِ رویت بیگمانفهمیده است
نقش والایِ قلم را چهره سازت بیشتر
راز گل ها عاقبت کشفم نشد بانو عسل
هرچه زیباتر بگردی رمز و رازت بیشتر
ابراهیم علیزاده
وااسفا ذهنم یارای درکش را همراهی نمیکند؛ احسنت برخالق اثر