در مسیـر بـادهــا از نـــم نـــم ِ بـاغ ِ تنت
می تراود بـوی خوش از نخ نخ ﭘﯿﺮﺍهنت
موج زلفت را نسیم ازبس نوازش میکند
گل بریزد کــوچه هـا را بافـه ی آویشنت
هـر زمانی بگذری از باغ فـروردین به ناز
بــوی بــاران آیـد از اردیبــهشت ِ دامنـت
کاروانی دیگـر از تــرس چپـاول رد نشد
بس که غارت کرده آن ها را نگاه رهزنت
میدهی با ساز چوپانها کمر راپیچ و تاب
دلربایی میکنی با رقص و بشکن بشکنت
نازک اندامِ بلورین پیکر خوش آب و رنگ
بشکند دستیکه می پیچد به دورگردنت
بی گمان در پهنه ی هستی خدای لایزال
هم چنان حفظت کند از دشمن اهریمنت
بی خیال ازکوه وصخره بارها پیموده ام
جنگل گنجشک هـا را تا بـه دشت ارژنت
پا بنـه ای دختر ِ گل بیـن گنـدمزار عشق
تا کـه بلدرچین بگـردم در هوای خرمنت
پـرده بردار از شعاع چهره ات بانو عسل
دربـدر کـن سایه هـا را بـا رخ نور افکنت