آرشیو آذر 1394
26 آذر 1394
X

کوکبِ شیرین زبان شعـر و غـزل آورده ام

اهــل نورابــادم و قَـــــدری عسل آورده ام

دشتِ ارژن تا بـَمـو را باغ گل پوشیده بود

یک بغــل آویشن از کــــوه و کُتل آورده ام

باغِ جَنّت را سحـر طی کــرده ام تا دلـگشا

رو به سوی خــانه ی شیخ اجــل آورده ام

آمـــدم ای دختـــر سعــــدی کنــم یادآوری

خــاطــراتی را که از اهـل محـــل آورده ام

یا‌ کـه در را وا بکن یا آن که از دوشم بگیر

کولــه بــاری را کــه از بحــر رمَل آورده ام

آنچه راسعدی دراوصاف اتابک گفته است

من بـه شکل قصه و ضرب المثل آورده ام

یاد اجــداد و نیاکان در وجـــودم ریشه زد

هـــر زمـــانی رو بــه تاریــخ ملل آورده ام

شد در این سیر و سفر ارکان شعرم جابجا

فاعـلاتــن را کمی بعــــد از فَـعَـل آورده ام

هم"گلستان" راگرفتم دیشب از بانو عسل

هم برایت "بوستان" را در بغـــل آورده ام

22 آذر 1394
X

دخترِ "بهــجت" بـــرایت افتخــار آورده ام

یک بغــــل از شعرهای شهـــــریار آورده ام

راه زنجان تامراغه یک دو روزی بسته بود

نیمه شب حــیدر بابا را با قطــار آورده ام

ساکـــن شیــــرازم و از راه دوری آمـــــدم

نامـــه ای از حــافظ ِ والا تبــــار آورده ام

کوله بارم پرتر از دیوان شعر خواجه است

از اهــالی نامـه هــای بی شمــــار آورده ام

چــار محال و بختیاری را نهـادم پشت سر

یک دو جفت از گیوه های بختیار آورده ام

باغهای ساوه را در این سفر کـــردم گــــذر

سیب سرخ و سنجد و قدری انار آورده ام

شهر طهـران را نهــادم زیــر پا از بی کسی

لالــــه ای از لالـه های لالـــــه زار آورده ام

خستگی را با نگـــاه عاشقت از مــــن بگیر

هـــدیه های دیگری در کـــوله بار آورده ام

اشک شوق ازچشم شعرم میچکدبانوعسل

بیت آخــــر را اگـــر بی اخـتیـــار آورده ام

17 آذر 1394
X

رفتی و هنـــوز در پی دیــدارِ تـــو باشم

در کوی وفــــــا باز هـــــوادار تـــو باشم

تا کی بدوم در پی تـو کــوچه به کــوچه

تا کی به نهــان در پسِ دیـوار تـــو باشم

در پـهــنه ی شب پیرهـــنم را زنـــم آتش

در راه قطاری کــــه فـــداکارِ تـــــو باشم

از دامــن پُر چین تــو گاهی نکشم دست

زیرا کــــــه غـریبانه گـــــرفتارِ تــو باشم

یک لحظه زدم زل به دو تاچشم خمارت

یک عمــــر بداحـــوالم و بیمارِ تــو باشم

ای گل چکنـم این همــه نازک دلی ات را

می میـــــرم اگـــــر باعث آزار تــو باشم

گفتم کـــــه ببندم سر شب راه خــیالــت

تا آنکه مگــــر گوشه ی افکارِ تــــو باشم

بانــو عسـل از درد ِ فقیـــــری گلــه دارم

هـــرگـز نتوانم کــه خـــــریدارِ تـو باشم

15 آذر 1394
X

در حقیقت باشد ای بانـو "غـــــزل" نام شما

می شود یک لحظه باشم یار و همگام شما؟

این حــوالی از کنارِ چشم تــو رد می شدم

تـا کــــه افتادم دراین بی راهه در دام شما

یاس و مـریم های ما دائم شکوفا می شود

شُـرشُـر باران بـــریــــزد وقـتی از بـام شما

پسته ی خندان تو از هر کسی دل می بـرد

آشکارا چـون شدم با یـک نظـــر خــام شما

از دل و جـانش رود یکـباره آرام و قــــرار

هـر کـــــه بیند لــحظه ای روی دلارام شما

می گــذاری یک دقیقه لب گــذارم بر لبت؟

می شود شیرین شود کام مـن از کام شما؟

لااقــــــل ای نازنینم عشوه را کمتــــر بکن

تا دو دستم حــلقه گـــــردد دور اندام شما

کــــم نمی آید عسل از محـــتوای ساغرت

تا بنوشم جـرعه جـرعه قَدری از جـام شما

11 آذر 1394
X

بی تـو بیمـار و خرابم کاش بودی، نازگل

در غم و رنج و عذابم کاش بودی، نازگل

بودنم را بی تویی هر لحظه میریزد بهم

دل تهی تـر از حبـابـم کاش بودی، نازگل

دردِ دوری دارم و دائـم تـو میآیی به یاد

در شروعِ پیـچ و تابم کاش بودی، نازگل

تا به کی طاقت بیارم بیـن دستان کـویر

تشنه ی یک قطره آبم کاش بودی، نازگل

در بیـابان جـدایی می دوم از‌ هـر طـرف

تا مگـر خـود را بیـابم کاش بودی، نازگل

شاخـه ی زرد غـزل هـایم ندارد میوه ای

بی ثمـر از شعـر نابـم کاش بودی، نازگل

رختخوابم از نبودت بـوی تنهایی گرفت

تا بـه کی تنها بخوابم کاش بودی، نازگل

پرتو خورشید رویت ای عسل بانو هنوز

می کند اینجا مــذابم کاش بودی، نازگل

9 آذر 1394
X

من که می دانم تو داری بیوفایی می کنی

جای دیگر چون چراغی روشنایی می کنی

بیگمان از دوستیِ با من پشیمان گشته ای

با تبسم صحـبت از روز جــدایی می کنی

گفته بودم صاحب وسلطان قلب من تویی

پس چـرا بـر سایر دل ها خـدایی می کنی

می گشایی در پس پـرچین گره از روسری

قاصــدک ها را غــزلباز و هــوایی می کنی

آنچنان مستانه میخندی که درشبهای سرد

با نفس هــایت هــوا را استـوایی می کنی

می نشینی مِثـل بیتی روی شعـر شاعـران

با زبـان بی زبـانی هــــم نـــوایی می کنی

ای عسل بانو چــرا در پیچ تنگ کـوچه ها

با نگاهی از جــــوانان دلــــربایی می کنی

8 آذر 1394
X

بـــودنم بی تـــو محــال است مبادا بروی

زندگی زیــــــر سـؤال است مبـــادا بروی

بنشین تا نشمــــارم گـــــــذر ثانیــــــه را

بی تــــو یک ثانیه سال است مبادا بروی

غیبتت را نتـــوان هیـچ تحـــــــمل بکنم

در دلــــم جنگ و جدال است مبادا بروی

دل تــــو با دل مـــن کی به تفاهـم برسد

همــــــدلی شرط وصال است مبادا بروی

کلمــات از لب تـــو جـاری و ساری بشود

حـــرف تـــو شعـر زلال است مبادا بروی

لب توقند من وچشم تو فنجان من است

نوبت قهــــوه و فــال است مبــادا بروی

بر سر راه تو هر گوشه کمین کرده خطر

مــوسم صید غــــزال است مبـادا بـروی

سوزوسرمای شدیدی پس ِآبادیِ ماست

زوزه ی گــرگ و شغال است مبادا بروی

عسلــم باده حــرام است ولی روی لبت

دو سه تا بــــوسه حـلالست مبادا بروی

4 آذر 1394
X

شدم ای گل چــو بلبل بیقرارت

ســــرودم روزهــا در انتظــارت

سحــرگاهی گشـودم بال پـر را

کـه بنشینم دمی را در کنــارت

کمــاکان در دلـــم این آرزو بود

که سازم لانه ای را در جـوارت

پیامـم دادی و گفتی کــه دیگر

نـدارم حـس خـوبی با شعـارت

چـو گیسویت پریشانم نمـودی

شدم محـروم لطف بی شمارت

خـزان طومار عمرم را بپیچید

زدم یخ در غــم فصـل بهـارت

عسل،ای تک درخت پرشکوفه

نچیدم بوسه ای از شاخسارت

3 آذر 1394
X

با مـن ِ یـک لا قبـای ِ آس و پاس ِ بی پناه

می کنـد کاری کـه باشم معتکف در خانقاه

مِثل رهزنهای یـاغی عاقبت برنو بـه دست

درهوای دخترِخان میشوم مشروطه خواه

هر زمان باد صبا دستی به مویش می زند

می نوازد شانـه اش را یک بغـل زلف سیاه

آن بلا بالا که دل ها را به غارت برده است

جـان ِ مــن را روی لــب آورده بـا نـاز ِ نگاه

تازگی هـا داده فــرمان تا کــه زندانم کنند

بلکــــه دلگیــرم ببـیـنـد در لبـــاس راه راه

گـــر در ایـن بیــغوله بــــر دار مکافتم زنند

کس نسوزد جان و دل بر سربدار ِ بی گناه

گــرچه در پیش خوانین سر نیاوردم فـرو

بـاید از عشق عسل بانـو بگـردم سر به راه